تبليغاتX
چرکنویس


مادرم می گفت که قدیم ترها، لرها دوست داشتند که فرزندشان سر بزرگی داشته باشد و پشت سرش صاف باشد. سر نوزاد را روی یک تخته می گذاشتند و می بستند.

همین طوری یاد فیلم "جاده های سرد" افتادم، پسره شخصیت اصلی داستان نمی خواست هم ولایتی اش "حمید جبلی" همراهش به شهر برود. مدتی دنبالش می رفت و هی حرف می زد و پسره بی اعتنایی می کرد. یه جاییش صدایش می زند:" اوهووی سر بزرگ!"


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 19:12  توسط سارا  | 


- اسم اون ریاضیدانه چی بود؟ همون که یک معادله دیفرانسیل هم به نامش هست؟

- بسل؟

- نه

- لژاندر؟

- نه

- هرمیت؟

- نه... معروف تر از این هاست!

- مرتبه دوم؟!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:21  توسط سارا  | 


خوش به حال روزگار


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 7:48  توسط سارا  | 


باید دید که این الخیری که در ماوقع است چیست؟!


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:3  توسط سارا  | 


شعر بوی گل مریم مرا یاد تو... من را به یاد روزهایی می اندازد که هم دوستشان دارم و هم ندارم. در مجله دانشگاه خواندمش... البته کمی خلاصه شده بود تا جایی که به یاد دارم و کم تر گزنده بود. یک جورهایی آن دوران برای من آشنایی با سبک ها و قالب های جدید بود. آقای فرامرز حجازی را فقط یک بار در یک شب شعر دیدم و شعر انقلاب تا آزادی اش را هم همان جا شنیدم که باز هم خیلی خوب بود.

این خبر مرا خیلی غمگین کرد. ان شاالله که هر چه زودتر سلامتیش را به دست آورد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:24  توسط سارا  | 

 

بولتزمن در سال ۱۹۰۵ به برکلی سفر کرد. او در کتابی با عنوان " مسافرت یک استاد آلمانی به الدورادو" که در بازگشت به وین منتشر کرد می نویسد: "دانشگاه برکلی زیباترین جایی است که می توان تصور کرد. پارکی با وسعت زیاد با درختانی که می باید صد ساله باشند. چه کسی می تواند با یک نگاه بگوید؟! شاید هم هزار ساله باشند. در پارک بناهای جدید عالی وجود دارد که آشکارا بسیار کوچکند و بناهای جدیدی در دست ساختمان است، هم فضا و هم پول در دسترس است."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:57  توسط سارا  | 


صدای سکسکه می آید. دقت می کنم که بشنوم چه کلمه ای را تکرار می کند. اغلب حسین حسین می گوید، آن چه شنیده می شود البته این است: اوس...سی، اوس...سی. گاهی حیدر حیدر می گوید. اما اغلب فقط صدایی شبیه سکسکه شنیده می شود، تکرار و تکرار. ریتم سینه زنی تند است. بالا و پایین می پرند و امتحان که می کنم حس خوبی ندارم. از آن صدای طبل و سنج و مارش عزای قدیمی دیگر خبری نیست. روضه هم که می خوانند قربان قد و بالا و چشم و ابرو می روند، تکرار آقا دوست دارم و خدای منی و ... است.

خیمه هایی که جلوی در هیات توی کوچه ساخته بودند را ظهر عاشورا آتش زدند، دلیلشان چه بود نمی دانم، این کار را در گرامی داشت کار شمر که نمی کردند... لابد می خواستند داغ دلشان تازه شود. خیمه را که آتش زدند تا بسوزد کلی آدم جمع شد برای تماشا، دیگر سینه زنی هم نبود. فقط عده ای با موبایل فیلم می گرفتند.

صدای روضه هیات رو به رویی خانه را پر کرده. تلویزیون را روشن می کنم بلکه چیز دیگری ببینم. مداح های معروف که روضه هایشان دست کمی از این رو به رویی ها ندارد را رد می کنم و می رسم به یک برنامه ای که سه نفر آرام نشسته اند، دو تا مجری و یک آقایی که ماجرای سفر امام را می گوید. گاهی سندی رو می کند که مثلا فلانی این طور نوشته و در روایت فلانی این طور آمده. مهمان بعدی برنامه با لحن بسیار زیبایی مقتل ابوالفضل را می خواند، شعری از مرحوم نیر تبریزی.

اخبار مراسم عزاداری عاشورای حسینی را در سراسر کشور نشان می دهد. عزاداری شهرستان های مختلف به آن سبک قدیمی نزدیک تر است و لابد این تنوعی که تهرانی ها در مراسم ایجاد کرده اند به آن جا نرسیده هنوز. و من منتظر می مانم تا مراسم خوزستان و بوشهر را ببینم و آن سینه زنی پرشور جمعی را.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:5  توسط سارا  | 


نرگس ها ایستاده می میرند.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:56  توسط سارا  | 

اولین 78ای فیزیک دکتر شد. امروز جلسه دفاع لیلی بود!

پ.ن: این خبر در حالی مخابره می شود که از سرنوشت تعدادی از دوستان خارج نشین اطلاع دقیقی در دست نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 17:38  توسط سارا  | 


مدتی بود که می خواستم پستی بنویسم راجع به برنامه "فتیله جمعه تعطیله!" فکر می کنم برنامه محبوب و موفقی باشد برای بچه ها. راستش من که خیلی دوستش دارم! هم عموهای فتیله را و هم عمو قناد را که مجری محبوب کودکی های من بود و دیدنش کلی خاطره زنده می کند... با صدا و قیافه و انرژی که بزنم به تخته اصلا تغییری نکرده در طول این 20 ، 25 سال. به هر حال همشهری جوان در شماره قبلش یک گزارش دارد راجع به این برنامه!
اما برنامه محبوب دیگر ما "هر چی شما بگین!" است. ظهر جمعه ساعت 2 من و مسعود (اگر خانه باشد) پای تلویزیون می نشینیم و برنامه "هر چی شما بگین!" رو می بینیم. هم حس نوستالژیک داره این برنامه کودک ساعت 2 روز جمعه، هم از کارتون های قدیمی (کارتون های زمان ما) سه تا رو نشون می ده و بچه ها!!! اس ام اس می زنند که کدام پخش شود. ما خیلی جدی برنامه را دنبال می کنیم و اس ام اس هم می زنیم و گرچه مجری کمی لوس است ولی تحملش می کنیم تا ببینیم کدام کارتون رای می آورد. بعد هم می نشینیم و می بینیم.

خیلی کیف می ده!!!
:)

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:3  توسط سارا  |