تبليغاتX
چرکنویس
می نویسم ولی مثل قدیم ها برای کسی نمی خوانم. نوشته هایم هم مثل همیشه است؛ جملات کوتاه و یک معما... وقتی می نویسم یاد هفت هشت سال پیش می افتم... روزهایی که هم دوستشان دارم و هم ندارم.

من همیشه در مقابل خودم مقاومت کرده ام... از هر کاری که خیلی دوست داشتم انجام بدهم پرهیز کرده ام... به خودم می گویم روزی همه چیز را ول می کنم و می روم سراغ کارهایی که دوست دارم. باورتان نشود ... لابد شما هم به خودتان این روز را وعده می دهید.

 راستش این بار هم آمدم که اتفاقات روزانه را بنویسم باز هم نشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:46  توسط سارا  | 

یکی از همکاران من لیسانس دامپروری است... جالب نیست؟ ما همه جور لیسانس و فوق لیسانسی داریم... از فنی و علوم پایه تا ادبیات و مدیریت و ... دامپروری. حالا می توانید حدس بزنید که من کجا کار می کنم؟ لطفا جواب را با کبوتر نامه بر برای من بفرستید و به قید قرعه جایزه بگیرید
دیروز همکار من گفت که دامپروری خوانده، ولی تعجبی ندارد! برادرش صاحب یکی از شرکت های دوست و برادر است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 10:24  توسط سارا  | 

لابد اول باید توضیح بدهم که من دیگر چرا این دور و بر ها پیدایم شده!!! آن هم بعد از سال ها که از اختراع این دفترچه یادداشت شخصی همگانی گذشته! خوب دلیلش ساده است...
به هر حال امروز اولین یادداشتم را می نویسم و اصلاَ نمی دانم که چند بار دیگر خواهم نوشت. 
این روزها بد جور هوای نوشتن به سرم زده... راستی شما که دست به قلم اید تا به حال قلم رام دیده اید؟! 
راستش امروز دیگر با خودم بحثم شد... صدایمان را بلند کردیم، دعوا کردیم، قهر کردیم... و بالاخره من کوتاه آمدم.
پس... سلام
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:26  توسط سارا  |