گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی، چه خیالی... می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.
بالاخره کتابخانه را علم کردیم ( همان قفسه های فلزی) و با این اتفاق در خانه جدید جا افتادیم. دلم برای کتاب هایم بد جوری تنگ شده بود.
پنج تا از کارتن های کتاب را هم گذاشتیم توی انبار... به نظر من کتابی که بشود ازش دل کند و گذاشتش توی انبار، لابد به درد هیچ کتابخانه ای هم نمی خورد... گرچه تعداد زیادی از کتاب ها و جزوه های اضافی درسی هستند و در خانه ما از هر کدام دو تا پیدا می شود.