تبليغاتX
چرکنویس

 

از محمد صالح علاء:

پاییز می‌رسد، عصرهای مسی، غروب و سایه‌های معنی‌دار، قایم‌باشک‌های مهتابی و شما، که چقدر ناقلا بودید! و من، چه ذوقی می‌کردم وقتی که مرا دست می‌انداختید!
توی همین دلم، که همین حالا هم در سینه‌ام می‌زند، چکه‌ای از آن یادها مانده است. حظ می‌کنم. به خاطر می‌آورم که شما می‌گفتید: سر به آن درخت صنوبر بگذار، چشمهایت را ببند و تا وقتی که من صدایت نکرده‌ام از اینجا جم نمی‌خوری. و من می‌گفتم: چشم!
سر به آن درخت صنوبر گذاشتم، چشمهایم را تا جایی که مقدور بود بستم، تا حالا، تا اکنون، ...
تازگی‌ها چشم‌بسته به خودم می‌گویم: نکند خدای‌نکرده مرا فراموش کرده‌اید!
مرا به خاطر بیاورید. من همانم که گفتید چشمهایت را ببند و در دلت بشمار، بشمار و تا من نگفته‌ام چشم باز نکن.
من هنوز هم چشم‌بسته به انتظار شما در دلم می‌شمارم: چندمیلیارد و یک، چندمیلیارد و دو، چندمیلیارد و تو...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:11  توسط سارا  | 

 

آن روزها برای ما که بچه های جنگ بودیم و بچه های شعار و ارزش، برای ما که باید خودمان راه خودمان را در میان سعی و خطای بزرگ ترها پیدا می کردیم، برای ما که خودمان مسئولیت یافتن علاقه ها و استعداد های خودمان را به عهده داشتیم، اگر به کتاب و کتاب خوانی یا همان ادبیات علاقه داشتیم فقط کیهان بچه ها بود برای دبستانی ها شاید، و تنها چیزی که خلاء وجود کتاب و مجله را برای نوجوانان آن زمان پر می کرد سروش نوجوان بود. کار ماندگاری بود. امروز هیچ چیز مثل آن روز ها تاثیر گذار و ماندگار نیست... اثر آن دوران کوتاه  ارزش مداری بود یا دنیا به سوی سطحی شدن پیش می رود نمی دانم. اما می دانم که ما نوجوان های آن روز و جوانان امروز هم چنان به دنبال ارزش ها می گردیم، به دنبال کار تاثیر گذاریم که دیگر انگار جایگاهی ندارد، نه بزرگ تر هایی که افکار و اعتقادات ما نتیجه سعی و خطای آن هاست و نه کوچک تر هایی که به طرز عجیبی خود خواه و راحت طلب هستند، هیچ کس ما را درک نمی کند. ما نسل عجیبی هستیم... 

 

امروز قیصر امین پور در گذشت. خوزستانی بود، 48 ساله، شاعر... و روزگاری سر دبیر همان سروش نوجوانی  بود که در ذهن نسل ما ماندگار شد. روحش شاد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:27  توسط سارا  | 

 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی:

                           وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

        چه قدر زود

                         دیر می شود!

                                           

                                                       قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:1  توسط سارا  | 

سال دوم دانشگاه بودم که مسئول کتابخانه دانشکده مان بازنشسته شد. تقریبا 7 سال پیش. کتابخانه دانشکده ی  ما بی بروبرگرد بهترین کتابخانه دانشگاه بود. منظم و ساکت و همیشه آخرین کتاب ها و مجلات را داشت. وضعیت کتابخانه نشان می داد که با تمام انرژی و با دلسوزی اداره می شود. آن سال یک جلسه عمومی در دانشکده تشکیل دادیم و یک درخواست ( یک مقوای بزرگ ) را امضا کردیم که آقای باقری به کارش ادامه دهد و خوب آن 400 تا امضا کار خودش را کرد و او ماندگار شد، با دو دستیار و کتابخانه فیزیک به همان خوبی.

آقای باقری هم چنان همه را به یاد دارد (نمی دانم تا چند سال قبل از ما را ) دوستان هر کسی را و وضعیت کار و ادامه تحصیل و سربازی و ازدواج ها را می داند و احوال همه را می پرسد و این احوال پرسی عجیب آدم را سر حال می آورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:26  توسط سارا  |