تبليغاتX
چرکنویس
 

باز هم کتاب خانه ی ما آمد پایین. می گویم آمد پایین چون از این قفسه های فلزی است و وقتی خراب می شود درست و حسابی قانون جاذبه را رعایت می کند.

آقای خونه با دیدن صحنه کتاب خانه ی داغون و ردیف کتاب های روی هم چیده شده روی زمین (  او بعد از عملیات نجات کتاب ها رسیده بود ) صریحاً اعلام کرد که دیگر هرگز این کتاب خانه را درست نخواهد کرد و مثل همه آقاهایی که می خواهند تحت تاثیر نگاه ملتمسانه، درخواست، دستور یا ... قرار نگیرند زود رفت نشست روبه روی تلویزیون به مجله خواندن. ( در این موقعیت وجود روزنامه توصیه می شود اما در خانه ما اغلب مجله پیدا می شود.)

من جوانب کار را سنجیدم: اولاْ دفعات قبل که کتاب خانه خراب می شد و ما تصمیم داشتیم که درستش کنیم این فرایند حداقل یکی دو هفته طول می کشید و گاهی یکی دو ماه  ( خداییش کار جان فرسایی است) چه رسد به حالا. دوم این که الان آخر سال است و برای خریدن یک کتاب خانه ی درست و حسابی در بودجه ی سال ۸۶ اعتباری در نظر گرفته نشده است. ما هم که صندوق ذخیره ی ارزی نداریم که در این مواقع بی دغدغه برویم سراغش (پدر و مادرهامان از همان اول از ایده ی صندوق ذخیره ی ارزی استقبال نکردند). از طرف دیگر در یک آپارتمان کوچک روی هر یک متر حساب می شود، چه رسد به یک اتاق ( شخصاْ فکر می کنم کتاب جایگزین خوبی برای فرش نیست). بنابراین به تنها راه ممکن برای خلاص شدن از این وضعیت رضایت دادم: کمد دیواری.

راستش من اصلاً از گذاشتن کتاب در کمد خوشم نمی آید. انگار یک جوری از زندگی حذف می شوند. دوست دارم کتاب ها همیشه جلوی چشم باشد. این بود که حتی در این خانه مان ( خانه ی صاحب خانه ی جدیدمان) با این که کمد دیواری های خوبی دارد باز هم قفسه های فلزی (کتاب خانه) را علم کردیم و البته کمد ها را با چیز های دیگری پر کردیم. 

امروز با زحمت نیمی از یک کمد را خالی کردم و کتاب های حادثه دیده را رو ی هم روی هم در کمد جا دادم. اما برای جا دادن تمام کتاب ها در کمد و جمع کردن باقی  قفسه ها باید تمام کمد ها خالی شود.

راستی تهدید های آقایان چه قدر جدی است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:15  توسط سارا  | 

در خواب زمستانی این را دیده اید؟

ای جان!!!

بخوانید و لذت ببرید!

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:58  توسط سارا  | 

 

بارانی!

 برفی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:56  توسط سارا  | 

 

این که نسل آینده غیر از آلبوم عکس کودکی شان ( که احتمالا یک سری عکس دیجیتال است ) می توانند یک گزارش از روزهای نوزادی و کودکی شان یا شاید یک سری یادداشت راجع به احساسات و تجربه های پدر و مادرشان در آن روزها داشته باشند باید چیز جذابی باشد...

چیزی مثل این!  یا این!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:1  توسط سارا  |