آخرین برگ سفرنامه باران،
این است:
که زمین چرکین است.
بعد از ظهر ۱۲ بهمن شبکه ۳ یک فیلم کامل نشان داد از ورود امام و بعد در راه بهشت زهرا و توی بهشت زهرا. نیم ساعتی پشت بلند گو می گفتند " آقا از ساعت ۱ دیشب در راه هستند. ایشان را خسته نکنید. اگر ایشان به جایگاه برسد همه او را می بینید..." و ظاهراً تمام دوربین ها را آورده بودند توی بهشت زهرا و ما نمی دیدیم که امام کجای راه است و چه خبر است. امکانات کم بود و همه چیز خیلی ساده بود. بعد هم بالاخره امام با هلکوپتر آمد. اول برنامه ای اجرا شد عین برنامه صبح گاهی های بچگی مان در مدرسه... قرائت قرآن با ترجمه و بعد هم سرود که یک گروه دانش آموز اجرا کردند. بعد از آن فکر می کنم برای اولین بار تمام سخنرانی آن روز امام از تلویزیون نشان داده شد.
مادرم می گفت که روز ۱۲ بهمن ۵۷ این تصاویر را تلویزیون زنده نشان داد.
جالب بود! به قول همشهری جوان یک گوی طلایی برای تلویزیون برای این کارش.
ما ( تمام افراد بالای ۲۵ سال خانواده مان) با دقت فیلم را نگاه می کردیم و حدس می زدیم که این فلانی است و این یکی فلانی. پدر و مادرم البته کمکمان می کردند. خیلی از تصاویر برای من جدید بود.
دیده ام که نه تصاویر دوران انقلاب و نه تصاویر جنگ و تعریف اتفاقات آن زمان برای نسل بعد از ما جالب نیست... شاید دلیلش این است که برای آن ها یاد آور خاطره ای یا دوره ای از زندگی شان نیست.
و من به این فکر می کنم که دهه فجر ده سال دیگر چه طور قرار است جشن گرفته شود برای نسل سوم؟!
عابر پیاده مطلب جالبی نوشته راجع به بهشت و دوزخ و عکس های جالبی هم از یک معبد هندو ها گذاشته... و اشاره به این موضوع که: "توصیفات بهشت در قران، بیشتر برای تشویق مردان است تا زنان و دیدم که گویا ماجرا قدیمیتر است و بهشت کافران و بت پرستان هم کاملا مناسب مردان توصیف میشود."
البته این واقعیت است که زنان همواره در متون مذهبی در جایگاه پایین تری از مردان دیده شده اند، اما به هر حال باید اعلام کنم که چه در مقام یک زن و چه مرد اصلاً این بهشتی که توصیف می شود را دوست ندارم. فرض کن: تا آخر عمر ( عمر دیگر معنی ندارد... تا ابد) فقط روی تخت زرین بنشینی و حتی لذت چیدن یک میوه از درخت را هم نچشی... و آن نهر های پر از عسل که تصور شیرینی اش هم دل آدم را می زند.
از همه این ها مهم تر: نه تلاشی، نه لذتی از رسیدن و موفق شدن، نه چیزی برای یاد گرفتن، نه حتی کتابی برای خواندن. دیگر لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن که... اصلاً این که انسان ها جفت آفریده شده اند بی معنی می شود... و لذت داشتن فرزند را هم باید بگذاری در کوزه.
برای این که از این حرف ها بر علیهم استفاده نشود باید بگویم که به هر حال بهشت توصیف شده را به دوزخ توصیف شده ترجیح می دهم. اما مزید امتنان است اگر فکری به حال لذت هایی مهم تر از خوردن و خوابیدن هم بشود.
دلم عجیب گرفته است!
امروز نشستم پای کامپیوتر خاموش! یک پست کامل نوشتم با عنوان و پانوشت... بعد هم ثبتش کردم. حتی گاهی Back Space هم می زدم؛ وقتی اشتباه تایپ می کردم.
شهریار کوچولو به خودش جرأتی داد و گفت: دلم میخواست يک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرماييد امر کنيد خورشيد غروب کند.
پادشاه جواب داد: اگر ما به يک سردار امر کنيم مثل شبپره از اين گل به آن گل بپرد يا قصهی سوزناکی بنويسد يا به شکل مرغ دريايی در آيد و او امريه را اجرا نکند کدام يکیمان مقصريم، ما يا او؟
شهريار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. بايد از هر کسی چيزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت بايد پيش از هر چيز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بيندازند تو دريا انقلاب میکنند. حق داريم توقع اطاعت داشته باشيم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهريار کوچولو که هيچ وقت چيزی را که پرسيده بود فراموش نمیکرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت میرسی. امريهاش را صادر میکنيم. منتها با شَمِّ پادشاهی مان منتظريم زمينهاش فراهم بشود.
شهريار کوچولو پرسيد: -کِی فراهم میشود؟
پادشاه جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقيقه... و آن وقت تو با چشمهای خودت میبينی که چهطور فرمان ما اجرا میشود!
پ.ن: تمام قسمت های این کتاب به نظر من زیباست... شاهکاره. حتی وقتی می خوانمش یا می خواهم تکه ای را برای کسی تعریف کنم لحن و صدای شاملو و دیگران در ذهنم زمزمه می شود.
هر بار که نوار را گوش می دهم یاد آزاده جان می افتم که آن را به من هدیه داد و اصرار داشت که همان موقع با هم دوباره گوشش کنیم. همان موقع ضبط صوت نقطه را راه انداختیم و گوش دادیم.
یادش به خیر!