تبليغاتX
چرکنویس - تنهاییٍ دم کشیده!
 

آخرین نفری که از خانه بیرون می رود من هستم. اولین نفری که بر می گردد هم من هستم. پرده ها را می کشم و  پنجره را می بندم. پنجره را باز می کنم. چراغ ها را خاموش می کنم ... بعد روشن می کنم . حواسم هست که چیزی روی شعله گاز نماند. یا کتری را پر از آب می کنم تا چای دم کنم. مسعود همیشه زود تر از من از خانه بیرون می رود.  گاهی آن قدر زود می رود که ترجیح می دهد من را بیدار نکند. بی سرو صدا لباس می پوشد. صبحانه مختصری می خورد و می رود.قفل کردن در کار من است.  و هر قدر هم که من کار داشته باشم و دیر برسم باز هم او بعد از من می آید.  باز کردن قفل در هم کار من است. دلم بدرقه می خواهد. کسی بپرسد: عصر کی بر می گردی؟ زود بیا. راستی ناهار چی می خوری؟ ناهارم را با خودم می برم.آخرین چیزی که باید یادم بماند این است. وقتی بر می گردی سر راه روز نامه بخر. مواظب خودت باش. دلم استقبال می خواهد. وقتی می رسی در خانه دنبال کلیدت نگردی. زنگ بزنی و در را کسی باز کند. خندان باشد و منتظر.  بپرسد که امروز چه کارها کرده ای؟ و تو خودت را بزنی به خستگی که آی چه ترافیکی بود.

آن وقت است که چای می چسبد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:57  توسط سارا  |